تبليغاتX
جام جهان بین
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد
جمعه ی این هفته مراسم عقدمه . زندگی چقدر زود میگذره :

عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی                  ای پسر جام میم ده که به پیری برسی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:17  توسط سینا  | 

کلی دلمان را صابون زده بودیم که کلاس ها از 20 ام شروع میشه ... ولی خبر رسید که امسال هم مثل سالهای قبل دانشگاه ها از اول مهر شروع به کار میکنن . معلوم نشد از  اینکه اول گفتند از بیستم شهریور شروع میشه چه هدفی را دنبال میکردند . احتمالا میخواستند دانشجوایان شهرستانی یک بار بیشتر مسافرت کنند !! بگذریم .

ماه رمضان هم از راه رسید . در این ماه به طرز محسوسی میل آدم به بدیها کاهش پیدا میکنه . شاید یک دلیلش گرسنگی ای باشد که تحمل میکنه ..و دلیل دیگه اش هم اینکه قرآن خوندنش بیشتر میشه . به هر حال این مدت را باید غنیمت بشمریم .
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید           از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

حالا این بیت چه ربطی داشت به ارتحال امام ؟؟ خودم هم نمیدونم . میخواستم بگم خیلی شعر حافظ بلدم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:48  توسط سینا  | 

امسال بعد از عید 3 تا مسافرت رفتم ...از سه جنس مختلف ...یکیش شمال بود ... یکی از روستاهای مازندران به اسم لاویج ... بر خلاف خانواده که همیشه هر جا که میخواهند بروند از 6 ماه قبلش برای تمام ثانیه های سفر برنامه ریزی میکنند و تمام جاهایی را مه باید در طول مسافرت برویم به سبک پوآرو از نظر میگذرونند ، توی این سفر کاملا عشقی عمل کردیم ...اول رفتیم آمل ...بعدش هم رفتیم یک جایی نزدیک آمل به اسم چمستان ...همین طور که داشتیم میرفتیم ..دیدیم یه وانت داره میاد ...سوارش شدیم و پس از اینکه از دو سه تا کوه عبور کرد به یه روستایی رسید که واقعا زیبا بود ....به اسم لاویج ...که دور تا دورش با کوه های سبز پوشانده شده بود ... آدم یک لحظه احساس میکرد که وارد بهشت شده ...خلاصه ...اونجا آب گرم هم داشت ..که تنی به آب زدیم ولی هیچ وقت نفهمیدم آب گرم چه فایده ای داره ...فقط چون بقیه براش سر و دست میشکنند ما هم گفتیم بریم !!!

سفر دوم به کاشان بود ...با برادران بسیجی (!) .که چند تا جلسه ی بسیج اونجا برگزار شد ... اسم اون روستایی که رفتیم ارمک بود ..که اونجا هم زیبایی خاص خودش را داشت ..هواش خیلی خنک بود ..یه بار هم چنان بارانی اومد که مثل موش آبکشیده شدیم .... البته همان روزها ، نزدیک کاشان سیل هم اومد ..برای اولین بار بود که در جلسات بسیج شرکت میکردم ..در مجموع ، احساس خوبی نسبت به بچه ها ی بسیج داشتم تقویت شد ... بچه هایی که فقط و فقط به خاطر اعتقادشون به دین و خداوند متعال دور هم جمع شده بودند تا در سال آینده قدمی هر چند کوچک در راه حفظ ارزش ها در دانشگاه و مقابله با هجوم شیاطین " انجمن اسلامی" و سم پاشی های فکری ایشان و دروغ زنی ها و شبهه افکنی های این جماعت از خدا بی خبر بردارند ....بر خلاف آنچه که اغلب در محیط دوستان و خانواده ی غفالمون در تکفیر و تحقیر بسیج گفته میشه ، اکثر بچه های بسیج نیتی الهی و عاری از شائبه های دنیایی دارند ... اینها چون خودشان برای دنیای خودشان و حفظ پست و مقام اداریشان هر کاری میکنند ، فکر میکنند هر کسی که اسم خدا و پیغمبر را میبرد قصد سوء استفاده دارد ....ولی به قول شاعر :

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید                                 گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

سفر سوم که تازه یک روز است از آن برگشته ام به سرعین اردبیل بود ...این یکی خانوادگی بود .. (البته بجز بابام ) ...که روم نشد تو خونه بگم ...ولی اصلا خوش نگذشت ...اولا که از بس راهش طولانی بود ننه بابام جلو چشمم اومد ..13 ساعت (!!!) ... رب و روبم با هم یکی شد ... خود سرعین هم که هیچی نداشت به جز آب گرم ...البته مقبره ی شیخ صفی الدین اردبیلی هم رفتیم ... کلا با دیدن این ساختمان های تاریخی اصلا حال نمیکنم ... بخصوص که باید با دیدن این که صاحبان این بنا ها چطور رفتند زیر گل و اینکه ما هم قرار است چند صباح به اونها ملحق بشیم ، کمی عبرت بگیریم ...ولی وقتی گوساله میریم تو و گاو میایم بیرون یعنی اینکه دیدن این ابنیه ی تاریخی هیچ اثر مثبتی روی ما نداشته است !!

فردا هم برم دانشگاه شهید بهشتی ببینم ترم تابستانی میدن یا نه ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:56  توسط سینا  | 

انسان وقتی غزلی میخواند احساسی الهی پیدا میکند وشورش و تبهکاری را کنار میزند.بزرگانی مثل مرحوم فیض کاشانی ، صدر المتالهین شیرازی و حکیم سبزواری از کسانی بودندکه به خواندن غزل های حافظ اهتمام داشتند. بعضی با شعر و غزل مانوسند ، بعضی با دعا و مناجات ، بعضی با قرآن.
البته دعا و قرآن را همه میتوانند استفاده کنند اما آثار دیگر عمومیت ندارد.
ببینید در این سن چه چیزی شما رابیشتر به خدا جذب میکند ، همان را مغتنم شمارید.ابوعلی سینا میگوید : گاهی عارف احتیاج به نغمه ی رخ ، یعنی آهنگ ملایم دارد که او را متعظ کند.
گاه یک مناجات جوان را اداره میکند ، گاه یک غزل یا قصیده کمبود های درونی را ترمیم میکند.لذتی که انسان از یک غزل خوب میبرد هرگز از یک ترانه نمیبرد. ترانه سمی است که لذت کاذب ایجاد میکند اما غزل شهدی است که لذت صادق ایجاد میکند و تا آخر پیری با انسان است ...غزل سعدی و حافظ از این قبیل است.مرحوم آقا علی حکیم که تقریبا یک قرن قبل زندگی میکرد در کتاب (( سبیل الرشاد فی علم المعاد )) میگوید : دیدم در تهران خبر تازه ای منتشر شده و میگویند در اثر بارندگی شدید ، سیلی در شهر ری جاری شده و بعضی از قبر ها ویران شده و قبری در آمده است که بدن صاحب آن تازه است و این قبر مربوط به مرحوم (( ابن بابویه)) است .
عده ی زیادی از مردم شریف تهران رفتند و زیارت نمودند و بعد از چند روز که اوضاع آرام شد ، من خودم شخصا رفتم و دیدم که این بدن مطهر تازه است.چه رمزی در کار است که بدن یک انسان 800-900 سال زیر خاک باشد و نپوسد ؟؟ اینگونه اشخاص خود را با ترانه و سایر گناهان مسموم نکرده اند و در حال حیات و بعد از آ ن برکات الهی شامل حال آنان شده است.
به هر حال اگر کسی خود را با ترانه سرگرم کند ، همین که سنش مقداری بالا آمد افت میکند و میبیند با ذائقه ی او جور در نمی آید . در حالی که با مناجات و غزل انس دیگری دارد .غزل حافظ همیشه میماند و حتی هر چقدر که سن افزایش یابد انسان بیشتر با آن مانوس میشود . بنابراین اگر جوانان این راه را طی کنند مطلوب است .
میدانیم که آهنگ سه قسم است :
1.آنهایی که پیام خوبی دارد و حالت روحی و پاکی در انسان ایجاد میکند و اشکال ندارد.

2.آهنگی که ریتم خاصی دارد و پیدا است مربوط به مجلس لهو و لعب است و خوی شهوت را تحریک میکند ، نامشروع است .

3.برخی هم که مشکوک است ...عمده آن است که ما بخواهیم کیف کنیم، اگر یک راه صحیح داشته باشیم به دنبال مشکوک نمیرویم ...همین غزل ها و مناجات ها را با صدای خوب خواندن که خصیصه ی ما شیعیان است و به خواندن بیشتر از نواختن علاقه مندیم خیلی به انسان حال میدهد و چیز بسیار خوبی است و بیش از آن هم نیاز ما نیست .

به ما گفته اند کسی که اذان میگوید مستحب است که خوش صدا باشد تا نیاز قوه ی سامعه تامین شود . اشعار خوبی هست که اگر با صدای خوش خوانده شود نیاز انسان را تامین میکند.

اگر کسی این راه را برود میبیند کمبودی ندارد ، هرگز خود را به ترانه آلوده نمیکند .از طرف دیگر اشعاری را فرا گرفته که دم پیری برای او گوارا است و هر چه سن بالاتر میرود بهره ی او از این اشعار پیامدار بیشتر میشود .

برگرفته از کتاب : پرسش و پاسخ های دانشجویی در محضر حضرت آیت الله جوادی آملی <فلمينگ خوشقدمي, محمد,خاكپور, مجتبي ,شاه‌علي ,سعيـد داريوش سام مجيد اخشابي منصور, نصرتي ,شهرام IMG height=18 src="http://blogfa.com/images/smileys/22.gif" width=18>

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 19:6  توسط سینا  | 

در هنگام پیدایش وبلاگ های فارسی اولین جماعتی که به وبلاگ نویسی روی آوردند سیاسیون بودند ولی بعد از

گذشت زمان و گسترده تر شدن سرویس های ارائه دهنده ی وبلاگ و آسانتر شدن وبلاگ نویسی افراد عادی

و بیسواد هم مثل بنده به وبلاگ نویسی روی آوردند ..در این اثنا تغییر محتوای وبلاگ ها کاملا مشهود بود.

بطوریکه مطالب سیاسی جای خود را به مطالب متفرقه داد ..بطوریکه الآن اگر نگاهی به فهرست وبلاگ های

به روز شده ی بلاگفا بیندازیم با حجم عظیمی از مطالب عاشقانه ، شعر های بی سر و ته عاشقانه ، کلمات قصار بی سر و ته تر عاشقانه ، عکس عاشقانه و ... روبرو میشویم ..من هم که دیدم اینطوریه گفتم چرا من عاشقانه ننویسم !! برای همین امروز میخواهم به سبک سایر وبلاگ ها، یک مطلب عاشقانه ی آتشین برای معشوق زمینیم بنویسم :

(قابل توجه یاران گرامی !! در صورتی که خواستید از این نامه ی توفنده برای مقاصد شومتان استفاده کنید لطفا ذکر منبع را فراموش نکنید) !

 

((         آنگاه که  نسیم عشق تو ، همچون بادی که دانه ی لوبیا  در روده ی انسان ایجاد میکند ، بر وجودم میوزد و مرا آکنده از احساسی وصف ناپذیر میکند ، آنگاه که ذره ذره ی وجودم در نگاه حیظ تو تلاء لوی خاص میآفریند، آنگاه که عطر خوش خاطراتت همچون بوی گند جوراب نشسته ، ریه های ذهنم را سرشار میکند  ;در آن لحظه  راز بقای خویشتن را فقط و فقط درحضور تو میبینیم .

  در تو

تویی که با لبخند موزیانه ات  به من درس مهر و عطوفت دادی !

تویی که با خود فروشی و سبک سری ات به من درس حیا و متانت دادی !

تویی که با حرف های عاشقانه ات ، هر بار مرا تا آنسوی سرزمین خورشید بردی !

تویی که با گذشت و ایثار خودت مرا به یاد فردین انداختی !

تویی که با پایداری و ایستادگی در  عرصه ی  عشق ، علی دایی را  در نظرم تجسم بخشیدی !

تویی که با گفتار دلنشینت  و وعده های لطیفت،  یاد  آن کاندیدای ریاست جمهوری را برایم زنده کردی !         

تویی که با قاطعیت و عزم پولادینت ، سازمان تربیت بدنی را پیش چشمم آوردی !

تویی که با سخنان آبکی ات ، همچون سریالهای تلویزیونی صدا و سیما ، همدم لحظه های علافی و بی کسی ام شدی !

      بدان که روزی دوباره در کنار هم ، دست در دست و سینه به سینه ی هم ، در مرغزارهای رهایی ، بر خر مراد سوار  خواهیم شد ، و آسمان های صمیمیت را طی خواهیم کرد  .و آبشاری از احساسات پاک خویش بر سینه ی پهن جلگه های حاصلخیز خلیج همیشه فارس خواهیم انداخت تا همه ی دشمنان این مرز و بوم گوشی دستشون بیاید ، و با تمام وجود این نکته را درک کنند که : (( انرژی هسته ای حق مسلم ماست )).

و تو ای عشق همیشگی من ، بدان که رسوب درد و نکبتی که از دوری تو بر قلبم عارض گشته  ،  حتی با مایع ظرفشویی تاژ هم قابل رفع نیست .پس همتی کن ، قدمی پیش نه و وجود سرد و خموشم را با حرم نفست گرم کن.

و بدان روزی که تو را از دست دهم ،تا آشیانه ی ققنوس عشق ، سرگشته و حیران ، افتان و غلتان ، همچون کسی که خرش را گم کرده باشد در طلبت خواهم آمد ...

و هرگز از یاد مبر که  هر لحظه و هر جا که باشم وجود و هستی ام را از تو میگیرم ..پس لطف کن همونجا که هستی

باش و گرنه یکهو میبینی من از دست رفتم !!!!!! ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 17:35  توسط سینا  | 

با عرض سلام مجدد خدمت شما یاران و همراهان گرامی و تبریک عید سعید فطر...بیشتر از یک ماه بود که آپ نکرده بودم ، چون نه حوصله داشتم ، نه مطلب و نه وقت !! چون این ترم درس ها اینقدر زیاد شده اند که خواهر مادر ما را با هم پیوند دادند !!!

در قسمت کامنت ها ، آقای فاطمی نوشته بود که علت اینکه من اسم وبلاگم را عوض کردم و مدتی نوشتن را تعطیل کردم احتمالا به خاطر ترس از انجمن اسلامی و گروه های فشار و برای رد گم کردن بوده ..باید عرض کنم که بنده خودم 10تا گروه فشار را لب چشمه میبرم و تشنه بر میگردونم ، و اصلا چنین چیزی صحت ندارد...من در این وبلاگ به نفع هیچ گروه و جبهه ای مطلب نمینویسم ....فقط و فقط برای دل خودم مینویسم !!! علت عوض کردن اسم وبلاگم این بود که همین طوری تنوعی ایجاد بشه !! اگه کسی ناراحته بگه که دوباره عوضش کنم .

ابن ماه رمضانی که گذشت عجب ماه رمضانی بود !! برای من یک ماه رمضون به تمام معنا بود !! و به حق بهترین ماه رمضون عمرم بود !! و عجب شب قدری بود !! چه شور و حالی ... خدا کنه به قول آقای نقویان هر کدوم از ما ،اگر در این ماه مبارک گوهری را بدست آورده ایم آن را با تمام شدن ماه حفظ کنیم ! چون اگر چه در طول این ماه شیاطین در غل وزنجیر بودند با تمام شدن ماه 3 شیفته کار میکنند که گوهرمان را از دستمان بگیرند...

وای ..چقدرحرف نزده برای گفتن دارم ... !! بگذارید چند خط در مورد قرآن بنویسم : صاحبدلی نقل میکرد که : (( طلبه ای پس از خواندن قرآن نزد استادش رفت و شکایت کرد که : این قرآنی که شما اینقدر ازش تعریف میکنید آنقدر ها هم تعریفی ندارد . و من هر چقدر آن را میخوانم چیز زیادی نصیبم نمیشود و مطلب به درد بخور زیادی برای من ندارد ...استاد در جوابش گفت : قرآن مثل رود آبی است که مطالب و حکمت در آن موج میزند !! اگر شما ظرفیتت به اندازه ی یک استکان است مشکل از خودت است )) ...و مدام تاکید داشت که اگر ما بخواهیم از قرآن استفاده بکنیم باید گنجایش و ظرفیت خودمان را زیاد کنیم و زمینه ی پذیرش حقیقت والای آنرا داشته باشیم ... هر کس به اندازه ی خودش از قرآن بهره میبرد ..اگر استکان وجود ما گنجایش درک معنی قرآن را ندارد این عیب قرآن نیست .عیب ماست...اصولا مطلبی که یک فیلسوف دانشمند از آن استفاده میکند برای یک انسان عامی قابل استفاده نیست !!! کتابی که در هر زمینه ی علمی برای خبره ی آن علم بکار میرود برای کسی که در آن زمینه سر رشته ای ندارد به هیچ عنوان قابل درک و فهم نیست و بالعکس . مطلبی که برای عوام مفید و اساسی است برای عالمان پیش پا افتاده و ساده است ..اکنون اگر کتابی پیدا شود که تمامی انسان ها ،در هر جایگاه و مقامی و با هر پیشینه و زمینه ی علمی بتوانند در حد اعلی از آن کمک بگیرند آن وقت اسمی غیر از معجزه روی این کتاب میتوان گذاشت ؟؟ قرآن کتابی است که امثال ابو علی سینا ، ابوریحان ،دکتر حسابی ، آیت الله بهجت ، آقای خمینی ، آیت الله بروجردی و هزاران هزار عالم والامقام دیگر آنرا خوانده اند و از آن بهره برده اند ... و این عین اعجاز قرآن است که هم نابغه ی بی بدیلی مثل ابوعلی سینا آنرا میخواند و از حکمت آن منتفع میشود و هم بنده ی حقیر پرتقصیری مثل بنده آنرا میخوانم و در حد درک محدود و کوتاه خودم آنرا درک میکنم ... اعجاز قرآن این است که با هر کس لحن خاص آن فرد را دارد ..و همراه با بلوغ یافتن و گسترش درک و شعور انسان هر بار که خوانده میشود معنای جدید از آن مستفاد میشود ... گذشت آن زمانی که معجزه ی پیامبران زنده کردن مردگان و شکافتن دریا بود !!! درک و شعور انسان رشد کرد ... لازم نیست که معجزه در سطح درک و فهم بچه ها باشد ... آهای کسانی که ادعای عقل و شعور میکنید !! کجایید ؟ این معجزه ی پیامبر خاتم است .. اگر ظرفیت دارید بیایید ...بخوانید ... و به چشم این معجزه را ببینید ...
در مورد آداب خواندن قرآن ان شاء الله مطلبی جدا گانه مینویسم ... ولی فقط این یادتان باشد که اگر این قرآن بر کوه نازل شود ، کوه در برابر حقیقت آن خرد و متلاشی میشود ... (( لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیه الله )) ..مگر قبل آدم از چه جنسی است که در برابر آن خضوع نمیکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به قول یک بنده خدایی سحر گاه ها با وضو رو به قبله بنشینید و قرآن را بخوانید و در آن فکر کنید ... ببینید چه تاثیری میگذارد ...آخه مگر میشود سخن یک موجود بی نهایت را کنار گذاشت و از آن بهره ای نبرد ؟؟ ما که هر روز هزاران حرف هجو و لغو میزنیم ، هزاران اراجیف و غیبت پشت سر یکدیگر میگوییم و میشنویم ، در مورد تمامی وقایع ریز و درشت جهان فوتبال و ... و ... و ... حرف میزنیم ..چرا باید وقتی که نوبت به کلام خالقمان که میرسد اینقدر بی اعتنا باشیم ؟؟؟ برای خود من این هم غفلت واقعا جای تعجب دارد !!!

هنوز خیلی مطلب دارم که بنویسم !! خیلی مطالب قشنگ و لطیف در این چند وقته خواندم و شنیدم !! ولی دوست ندارم مثل طوطی فقط خوانده ها و شنیده هایم را تکرار کنم ...فقط چیز هایی را که واقعا از آنها لذت میبرم را اینجا مینویسم ... ان شاء الله سر فرصت !! دیگه خوابم میاد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:17  توسط سینا 

تیم ملی در برابر مکزیک خیلی قشنگ بازی کرد ..ولی خوب به دلیل کم تجربگی و اشتباهات فردی بازی را از دست داد.نمیشه انتظار نامعقول از تیم داشت.مثلا اینکه پرتغال و یا مکزیک را حذف کنه و به دور بعد بره..به هر همه میدونیم که پرتغال و مکزیک از تیم ما قویترند.و هیچ دلیلی نداره چون تعصب به تیم ملی داریم واقعیتها را نادیده بگیریم...

ولی نکته ی جالب و تلخی که در این تیم ملی به چشم میخوره حضور ننگین علی دایی ، به عنوان مهاجم نوک نیم ایران است.تیم ملی در این بازی مثل ماشینی بود که تمامی اجزای آن به خوبی کار خودشان را انجام میدادند.ولی قسمت کلیدی ماشین که در واقع نتیجه ی کار گروه را مشخص میکند (نوک حمله) فلج بود.تیم در تمامی خطوط خوب و قوی بازی کرد (البته به جز پروفسور میرزاپور که قبل از هر بازی یک دونه سوتی خفن که منجر به گل میشه باید براش کنار بگذاریم)..ولی در خط حمله تحرک لازمی را که میتوانست داشته باشد از خود به نمایش نگذاشت.چرا؟؟؟ چون آقای دایی در سن 50 سالگی هنوز دست از سر تیم ملی برنمیدارد!!!مثل بختک به تیم چسبیده!حق بازیکنانی چون خطیبی و عنایتی که در اوج آمادگی قرار دارند میخورد!!و تیم را از کار میاندازد…هیچ حرکت موثری در زمین ندارد و فقط در صحنه ها حضور فیزیکی دارد…لا اقل یک حرکت مثبت هم در خط حمله انجام نمیده که آدم بخواد به اون استناد کنه !!!اگر یک مترسک در زمین بکاریم فکر کنم تفاوت چندانی با علی دایی نداشته باشد!!یعنی آقای برانکو نمیفهمد که این علی دایی هیچ تاثیری در زمین ندارد؟؟؟؟یا اینکه جرات تعویضش را ندارد؟ نمیدانم چه دستهایی پشت پرده هست که این علی دایی این چنین جای محکمی در تیم دارد…تا دقیقه ی 90 هم فیکس است!!مطمئن باشید این دایی پشتش به یه جایی گرم است که اگر احمدی نژاد هم بخواهد نمیتونه اونو از تیم بیرون کنه!!!خلاصه اینکه دم تیم ملی گرم!!خیلی خوب بازی کرد…اگر آقای دایی دست از سر کچل این تیم بردارد آن موقع میتوان انتظار هر کاری از این تیم داشت!!حتی صعود به دور بعد.

وایییییییییی!!!فردا امتحان برنامه نویسی دارم ....یک کلمه هم تا الآن نخوندم!!!همش تقصیر این علی داییه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:28  توسط سینا  | 

عده ای از بزرگان میگویند شیطان سگ تربیت شده ی خداست.پروردگار عالم آن را خلق و تربیت کرد که به موقع به دشمنان خدا حمله کند.مانند سگی که صاحبش آن را تربیت میکند که به موقع به دشمن حمله کند.اموال و ثروت صاحبش را از گزند غارتگران حفظ نمایدو دشمنان را از در خانه ی او براند و دور کند.

بله.خداوند متعال شیطان را آفرید تا هر کس از زیر فرمانش خارج شود شیطان همچون سگ تعلیمی او را برباید و به زیر فرمان خود ببرد.از همین رو است که هر کس از ولایت الهی بیرون رود بی شک داخل در ولایت شیطان شده است.

وقتی بنده ای بر گناه اصرار ورزد خداوند ولایت خویش را از او بر میدارد و در ضلالت و گمراهی فرو میرود...از این رو در قرآن امده است : ((فیضل من یشاء و یهدی من یشاء و هو العزیز الحکیم )).

آیه دیگری از سوره ی یس در همین مورد آمده است که هر قلب بیداری را  به لرزه در می آورد:

((الم اعهد الیکم  یا بنی آدم ان لا تعبدو الشیطان انه لکم عدو مبین؟؟؟))...بله..همه ما با خدا عهد بستیم که شیطان را عبادت نکنیم...اگر کمی به فطرت خود برگشت کنیم این حقیقت را روشن تر از هر چیز دیگری در میابیم...این  آیه ی شریفه هم به موضوع مشابهی اشاره دارد :((  و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالو بلی))...

که سلطان شعر و سخن ادب پارسی در تلمیحی شگرف آن را چنین به نظم در می آورد :

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی                      که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

حالا این همه غفلت و نا آگاهی از کجا ناشی میشود که انسان را به کل از اصل خویش باز داشته است؟ باز هم قرآن  این چنین جواب میدهد :

: (( انا جعلنا فی اعناقهم اغلالا فهی الی الاذقان فهم مقمحون .و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشینا هم فهم لا یبصرون.)) یعنی : (( ما بر گردن آنها تا چانه زنجیر هایی نهادیم در حالی که سر بلند کرده اند و چشم بر بسته اند .و از پیش و پس بر آنها سد کردیم و بر چشم آنها هم پرده افکندیم تا هیچ نبینند)).قرآن در این آیه توصیف فوق العاده زیبایی از حالت گناهکاران لجوج و متعصبان بی فکر بیان میکند:

  1. از یک سو همچون اسیرانی هستند که در غل و زنجیرند
  2. از سوی دیگر حلقه ی غل چنان پهن و گسترده است که سر های آنها را به آسمان متوجه ساخته ومطلقا از اطراف خود چیزی نمیبینند
  3. از سوی سوم سدی آنها را از پیش رو و پشت سر آنها را مورد محاصره قرار داده و راه پس و پیش را بر آنها بسته است
  4. از سوی چهارم چشمان آنها بسته شده است و قدرت دید و باصره ی آنها به کلی از کار افتاده است..

عجب ترسیم گویایی...شاید پرسیده شود چرا خداوند رحمان این چنین چشمان بنده اش را بر حقیقت بسته است؟؟ در پاسخ باید گفت این خود انسان است که به واسطه ی گناهان این چنین خود را در دامان غل و زنجیر زندانی کرده وندای  فطرت پاک خود را با  تیرگی ها ی حاصل از معصیت خاموش میکند.ابزار شناخت را از خود میگیرد و خود را در گمراهی وجهل جاودانه میکند. آری .گناه این چنین چشم انسان را بر حقایق بسته و او را در ورطه هلاکت غوطه ور میسازد.بعید نیست چنین انسانی هرگز عهد خود با خداوند را- در روز الست- به یاد نیاورده و با شنیدن آیات حق آنرا به باد استهزا و تمسخر بگیرد.

این تعبیر بسیار جالب و تکاندهنده ای بود که لازم دیدم برای کسانی که رابطه ی نزدیکی با قرآن ندارند بنویسم.حتم دارم هر کس روی این آیات فکر کند تاثیر آنرا در زندگی روزمره به وضوح مشاهده خواهد کرد..پرسش دیگری که ممکن است ایجاد شود این است که گناه چه ربطی به دوری از حقیقت دارد؟؟مگر در معصیت چه تاثیری هست که انسان را از دیدن واقعیت ها محروم میکند ؟و در عمل و دستورات الهی چه چیزی نهفته است که دید انسان نسبت به جهان را وسعت میبخشد و درک حقایق را آسانتر میکند؟؟(یجعل لکم فرقانا)..در این مورد هم بحث منطقی و شیرینی وجود دارد که شهید مطهری آن را بیان کرده و من در پست های بعدی آن را خواهم آورد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:1  توسط سینا  | 

آخییییی..به خیر گذشت!!امروز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم خدا امروز را به خیر بگذرونه!!چهار پنج جلسه بود که کلاس ریاضی را پیچانده بودم...استاد هم گاز را گرفته بود و 120-100 صفحه درس داده بود...خلاصه..برای اولین بار بعد از عید تشریف بردم سر کلاس...همین که وارد کلاس شدم دیدم یکی از بر و بچز با قیافه ی مغموم و بهت زده رفته پای تخته...و استاد منتظره که جواب تمرین را بنویسه...استادش هم از این آدمهاییه که سریع جوش میارن...خلاصه..قاطی کرد و اونو با دو تا شتل از کلاس بیرون انداخت...بعدش اومد قدم زنان که یه نفر دیگه را ببره پای تخته...همین که داشت از بغل من رد میشد یکهو زل زد تو چشمای من...تمام تنم خیس عرق شده بود...آخه این یارو احترام محترام سرش نمیشه..یکهو چنان آدم را جلوی 60 نفر ضایع میکنه که آدم دیگه روش نمیشه تو داشکده سرش را بلند کنه!!دیگه همین طور که داشت منو نگاه میکرد یکهو به بغلیم اشاره کرد که اون بره پای تخته!!آخخخخخیی..طفلکی...اون بیچاره که کلا تو باغ نبود....کلی بهش خندیدند و حسابی ضایع شد..یعنی گند زده شد به شخصیتش!!طفلک ..غرور دانشجوییش جلوی 60 نفر پایمال شد!!حالا وسط کلاس یه اتفاق دیگه هم برام افتاد که در این مقال نمیگنجه....فقط خدا را شکر که اون هم به خیر گذشت..ساعت بعدش امتحان میان ترم داشتم.. به نظر من امتحانات دانشگاه خیلی سخت و خفنه....اعصاب آدم خورد میشه...دور اول که سوالا را خواندم هیچ کدومشو بلد نبودم!!خلاصه..به کمک امداد ها و الهامات غیبی بیشترشو نوشتم...فکر کنم بد نشده باشه...آخیش..عجب روزی بود..تازگی ها به این نتیجه رسیدم که باید جلوی بقیه افه ی درس و خرخونی و این جور چیزا بزاری!!کلا بعضیها خیلی از خود متشکرن!!وقتی یک ذره جلوشون تواضع به خرج میدی فکر میکنن که هیچی بارت نیست..باید با اینجور آدما مثل خودشون برخورد کرد..وگرنه هیچ وقت قاطی آدم حساب نمیکنند...خوب اینکه کاری نداره...خوشبختانه من موضوع کافی برای کلاس گذاشتن جلوی این و اون را در هر زمینه ای دارم..!!!مخصوصا الآن که (...)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:41  توسط سینا  |