|
|
|
|
|
امسال بعد از عید 3 تا مسافرت رفتم ...از سه جنس مختلف ...یکیش شمال بود ... یکی از روستاهای مازندران به اسم لاویج ... بر خلاف خانواده که همیشه هر جا که میخواهند بروند از 6 ماه قبلش برای تمام ثانیه های سفر برنامه ریزی میکنند و تمام جاهایی را مه باید در طول مسافرت برویم به سبک پوآرو از نظر میگذرونند ، توی این سفر کاملا عشقی عمل کردیم ...اول رفتیم آمل ...بعدش هم رفتیم یک جایی نزدیک آمل به اسم چمستان ...همین طور که داشتیم میرفتیم ..دیدیم یه وانت داره میاد ...سوارش شدیم و پس از اینکه از دو سه تا کوه عبور کرد به یه روستایی رسید که واقعا زیبا بود ....به اسم لاویج ...که دور تا دورش با کوه های سبز پوشانده شده بود ... آدم یک لحظه احساس میکرد که وارد بهشت شده ...خلاصه ...اونجا آب گرم هم داشت ..که تنی به آب زدیم ولی هیچ وقت نفهمیدم آب گرم چه فایده ای داره ...فقط چون بقیه براش سر و دست میشکنند ما هم گفتیم بریم !!! سفر دوم به کاشان بود ...با برادران بسیجی (!) .که چند تا جلسه ی بسیج اونجا برگزار شد ... اسم اون روستایی که رفتیم ارمک بود ..که اونجا هم زیبایی خاص خودش را داشت ..هواش خیلی خنک بود ..یه بار هم چنان بارانی اومد که مثل موش آبکشیده شدیم .... البته همان روزها ، نزدیک کاشان سیل هم اومد ..برای اولین بار بود که در جلسات بسیج شرکت میکردم ..در مجموع ، احساس خوبی نسبت به بچه ها ی بسیج داشتم تقویت شد ... بچه هایی که فقط و فقط به خاطر اعتقادشون به دین و خداوند متعال دور هم جمع شده بودند تا در سال آینده قدمی هر چند کوچک در راه حفظ ارزش ها در دانشگاه و مقابله با هجوم شیاطین " انجمن اسلامی" و سم پاشی های فکری ایشان و دروغ زنی ها و شبهه افکنی های این جماعت از خدا بی خبر بردارند ....بر خلاف آنچه که اغلب در محیط دوستان و خانواده ی غفالمون در تکفیر و تحقیر بسیج گفته میشه ، اکثر بچه های بسیج نیتی الهی و عاری از شائبه های دنیایی دارند ... اینها چون خودشان برای دنیای خودشان و حفظ پست و مقام اداریشان هر کاری میکنند ، فکر میکنند هر کسی که اسم خدا و پیغمبر را میبرد قصد سوء استفاده دارد ....ولی به قول شاعر : گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم سفر سوم که تازه یک روز است از آن برگشته ام به سرعین اردبیل بود ...این یکی خانوادگی بود .. (البته بجز بابام ) ...که روم نشد تو خونه بگم ...ولی اصلا خوش نگذشت ...اولا که از بس راهش طولانی بود ننه بابام جلو چشمم اومد ..13 ساعت (!!!) ... رب و روبم با هم یکی شد ... خود سرعین هم که هیچی نداشت به جز آب گرم ...البته مقبره ی شیخ صفی الدین اردبیلی هم رفتیم ... کلا با دیدن این ساختمان های تاریخی اصلا حال نمیکنم ... بخصوص که باید با دیدن این که صاحبان این بنا ها چطور رفتند زیر گل و اینکه ما هم قرار است چند صباح به اونها ملحق بشیم ، کمی عبرت بگیریم ...ولی وقتی گوساله میریم تو و گاو میایم بیرون یعنی اینکه دیدن این ابنیه ی تاریخی هیچ اثر مثبتی روی ما نداشته است !! فردا هم برم دانشگاه شهید بهشتی ببینم ترم تابستانی میدن یا نه ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:56 توسط سینا
|
|
||