جام جهان بین
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد

 

منبع :

 

http://www.chamran.org

بِسْمِ‏الله الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

 

 

من‏المؤمنين‏رجال‏صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي‏نحبه و منهم من ينتظر و مابدلواتبديلا.

«قرآن كريم- الاحزاب آيه23»

 

 

سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏اي كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، ‌از شير بيشة نبرد و عارف شب‏هاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت كافران بسيار سخت بلكه محال است.

 

سخن گفتن از شهيد دكتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالك‏اشتر جنوب لبنان و حمزة كربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتي نمي‏توان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايست انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نمي‏شود توصيف نمود و سنجيد.

اين مروري است گذرا و سريع، بر حيات كوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ايثار، عشق و فداكاري شهيد دكتر مصطفي چمران.

تـولد:

دكتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولك متولد شد.

تحصيـلات:

وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشتة الكترومكانيك فارغ‏التحصيل شد و يك‏سال به تدريس در دانشكدة‌ فني پرداخت.

وي در همة دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريكا اعزام شد و پس از تحقيقات‏علمي در جمع معروف‏ترين دانشمندان جهان در دانشگاه كاليفرنيا و معتبرترين دانشگاه امريكا بركلي- با ممتازترين درجة علمي موفق به اخذ دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.


فعـاليت‏هاي اجتماعي
:

از 15سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت‏الله طالقاني، در مسجد هدايت، و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شركت مي‏كرد و از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران دكتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت‏نفت شركت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداري از نهضت‏ملي ايران در كشمكش‏هاي مرگ و حيات اين دوره بود. بعد از كودتاي ننگين 28 مرداد و سقوط حكومت دكتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سخت‏ترين مبارزه‏ها و مسئوليت‏هاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناك‏ترين مأموريت‏ها را در سخت‏‏ترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.

در امريكا، با همكاري بعضي از دوستانش، براي اولين‏بار انجمن اسلامي دانشجويان امريكا را پايه‏ريزي كرد و از مؤسسين انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در امريكا به شمار مي‏رفت كه به دليل اين فعاليت‏ها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع مي‏شود. پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 و سركوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام‏خميني(ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت‏ساز مي‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب مي‏كند و به همراه بعضي از دوستان مؤمن و هم‏فكر، رهسپار مصر مي‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترين دوره‏هاي چريكي و جنگ‏هاي پارتيزاني را مي‏آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته مي‏شود و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني به عهدة او گذارده مي‏شود.

به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از ملي‏گرايي وراي اسلام گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده كرد كه جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقة مسلمين مي‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض كرد و ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت كه جريان ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است كه نمي‏توان به راحتي با آن مقابله كرد و با تأسف تأكيد مي‏كند كه مات هنوز نمي‏دانيم كه بيشتر اين تحريكات از ناحية دشمن و براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و يارانش اجازه مي‏دهد كه در مصر نظرات خود را بيان كنند.

در لبنـان:

بعد از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريكي مستقل، براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا مي‏كند و لذا دكتر چمران رهسپار لبنان مي‏شود تا چنين پايگاهي را تأسيس كند.

او به كمك امام موسي‏صدر، رهبر شيعيان لبنان، حركت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مباني اسلامي پي‏ريزي نموده كه در ميان توطئه‏ها و دشمني‏هاي چپ و راست، با تكيه بر ايمان به خدا و با اسلحة شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده مي‏كند و علي‏گونه در معركه‏هاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو مي‏رود و در طوفان‏هاي سهمناك سرنوشت، حسين‏وار به استقبال شهادت مي‏تازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبارترين ستم‏گران روزگار، صهيونيزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرايان «فالانژ»، به اهتزاز درمي‏آورد و از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله‏هاي بلند كوه‏هاي جبل‏عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرماني‏ها به يادگار گذاشته؛ در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته و شرح اين مبارزات افتخارآميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاك شهداي لبنان، بر كف خيابان‏هاي داغ و بر دامنة كوه‏هاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:

دكتر چمران با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز مي‏گردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب مي‏گذارد؛ خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي مي‏پردازد و همة تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه‏هاي پاسداران انقلاب در سعدآباد مي‏كند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزير در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر مي‏اندازد تا سريع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله كردستان را فيصله دهد تا اينكه بالاخره در قضية فراموش ناشدني «پاوه» قدرت ايمان و ارادة آهينن و شجاعت و فداكاري او بر همگان ثابت مي‏گردد.

در كردستـان:

در آن شب مخوف پاوه، همة اميدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شكسته در ميان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اكثريت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همة شهر و تمام پستي و بلندي‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نيروهاي خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزديك‏تر مي‏شد. باران گلوله مي‏باريد و مي‏رفت تا آخرين نقطه مقاومت نيز در خون پاسداران غرق گردد. ولي دكتر چمران با شهامت و شجاعت و ايثارگري فراوان توانست اين شب هولناك را با پيروزي به صبح اميد متصل كند و جان پاسداران باقي‏مانده را نجات دهد و شهر مصيبت‏زده را از سقوط حتمي برهاند.

آنگاه فرمان انقلابي امام‏خميني(ره) صادر شد. فرماندهي كل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهدة دكتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت درآمدند و همة تجارب انقلابي، ايمان، فداكاري، شجاعت،‌قدرت رهبري و برنامه‏ريزي دكتر چمران در اختيار نيروهاي انقلاب قرار گرفت و عالي‏ترين مظاهر انقلابي و شكوهمندترين قهرماني‏ها به وقوع پيوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژيك كردستان به تصرف نيروهاي انقلاب اسلامي درآمد و كردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان كرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي رفتند.

وزارت دفـاع:

دكتر چمران بعد از اين پيروزي بي‏نظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عاليقدر انقلاب، امام‏خميني(ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد.

در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش از يك نظام طاغوتي، به يك سلسله برنامه‏هاي وسيع بنيادي دست زد كه پاك‏سازي ارتش و پياده كردن برنامه‏هاي اصلاحي از اين قبيل است تا به ياري خدا و پشتيباني ملت، ارتشي به وجود آيد كه پاسدار انقلاب و امنيت  استقلال كشور باشد و رسالت مقدس اسلامي ما را به سرمنزل مقصود برساند.

مجلـس:

دكتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش،‌ حداكثر سعي و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشتة ‌ارتش به نظامي انقلابي و شايسته ارتش اسلامي تبديل شود. در يكي از نيايش‏هاي خود بعد از انتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شكر مي‏گويد: «خدايا، مردم آنقدر به من  محبت كرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده‏اند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي‏بينم كه نمي‏توانم از عهده آن به درآيم. خدايا، تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايستة اين همه مهر و محبت باشم.»

وي سپس به نمايندگي رهبر كبير انقلاب اسلامي در شورايعالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا بطور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه كند.

در خوزستـان:

گروهي از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگ‏هاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كم‏كم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. تنها كساني كه از نزديك شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين،‌ پيروزي‏ها و شكست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ايثارگري‏هاي آنان بودند، به گوشه‏اي از اين خدمات كه دكترچمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آنها نبود، آگاهي دارند.

ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگ‏هاي نامنظم يكي از اين برنامه‏ها بود كه به كمك آن، جاده‏هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏هاي آب در كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يك متر در مدتي حدود يك‏ماه، آب كارون را به طرف تانك‏هاي دشمن روانه ساخت، به طوري كه آنها مجبور شدند چند كيلومتر عقب‏نشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور دارند.

يكي از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده اين حركت و شيوة جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود، تاكتيك تقريباً جديد جنگي بود؛ چيزي كه ابرقدرت‏ها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر بوجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود، ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آنجا و خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندين‏بار نيروهايي بين دويست تا يك‏هزار نفر را سازماندهي كرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به كمك ديگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدت‏ها مقاومت كنند.

محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:

پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل كند و براي دومين‏بار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانك‏هاي او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادي از آنان توانستند به داخل شهر راه يابند.

دكتر چمران كه از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آيت‏الله خامنه‏اي، ارتش را آماده ساخت كه براي اولين‏بار دست به يك حمله خطرناك و حماسه‏‏آفرين نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازماندهي كرد و با نظمي نو و شيوه‏اي جديد از جانب جادة اهواز- سوسنگرد  به دشمن يورش بردند. شهيدچمران پيشاپيش يارانش، به شوق كمك و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر مي‏شتافت كه در محاصرة تانك‏هاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و خود را به حلقة‌ محاصرة دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو مي‏رفت. در اين هنگام بود كه نبرد سختي درگرفت؛ نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانك‏ها به او حمله كردند و او همچون شيري در ميدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏اي به نقطه‏اي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر مي‏رفت. كماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلولة خود گرفته بودند، تانك‏ها به سوي او تيراندازي مي‏كردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابك، برافروخته و شادان از شوق شهادت در ركاب حسين(ع) و در راه حسين(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي‏داد. در همين اثناء، هم‏رزم باوفايش به شهادت رسيد و او يك‏تنه به نبرد حسين‏گونه خود ادامه مي‏داد و به سوي دشمن حمله مي‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر كي‏شد و آتش حمله بيشتر زبانه مي‏كشيد، چهرة ملكوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر مي‏شد تا آنكه در حين «رقص چنين ميانه ميدان» از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاك كربلاي خوزستان درهم آميخت و نقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفريد و هنوز هم گرمي قطرات خون او گرمي‏بخش رزمندگان باوفاي اسلام و سرخي خونش الهام‏بخش پيروزي نهايي و بزرگ آنان است.

با پاي زخمي بر يك كاميون عراقي حمله برد. سربازان صدام از يورش اين شير ميدان گريخته و او به كمك جوان چابك ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود، به داخل كاميون نشست و با لباني متبسم، ديگران را نويد پيروزي مي‏داد.

خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزديكي دروازة سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم و اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افكند كه بي‏محابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمندة مؤمن را از چنگال صداميان نجات بخشيدند. دكتر چمران با همان كاميوني كه خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏هاي نامنظم و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اينجا بود كه در همان شبي كه در بيمارستان بستري بود، جلسة مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيدفلاحي، فرماندة لشگر 92، شهيد كلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نمايندة امام در سپاه پاسداران (شهيدمحلاتي) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد و درهمان حال و همان شب، پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏كبر را مطرح كرد.

آغاز حركت مجدد:

به رغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگ‏هاي نامنظم و حركت به تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالي كه در كنار بسترش و در مقابلش نقشه‏هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حركت نيروهاي خودي نصب شده بود و او كه قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مي‏نگريست و مرتب طرح‏هاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينه‏هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه مي‏داد. كم‏كم زخم‏هاي پاي او التيام مي‏يافت و او ديگر نمي‏توانست سكون را تحمل  كند و با چوب زيربغل به پا خاست و بازهم آمادة رفتن به جبهه شد.

به دنبال نبرد بيست و هشتم صفر (پانزدهم دي‏ماه 59) كه منجر به شكست قسمتي از نيروهاي ماشد و فاجعة هويزه به بار آمد، ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر كف را از جبهه فرسيه انتخاب كرد و با چند هليكوپتر كه خود فرماندهي آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زيربغل دست به عملي بي‏سابقه و انتحاري زد. او در حالي كه از درد جنگ به خود مي‏پيچيد و از ناراحتي مي‏خروشيد، آمادة حمله به نيروهاي پشت جبهه و تداركاتي دشمن در جاده جفير به طلايه شد كه به خاطر آتش شديد دشمن، هليكوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هويزه بگذرند و حملة هوايي دشمن هليكوپترها را مجبور به بازگشت ساخت كه وي از اين بازگشت سخت ناراحت و عصباني بود.

ديدار امام امت:

بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زيربغل را نيز كنار گذاشت و با كمي ناراحتي راه مي‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از يكايك جبهه‏هاي نبرد در اهواز ديدن كرد.

پس از زخمي شدن، ‌اولين‏بار، براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصي به سخنانش گوش مي‏داد، او و همة رزمندگان را دعا مي‏كرد و رهنمودهاي لازم را ارائه مي‏داد.

دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج مي‏برد و تلاش مي‏كرد كه با ارائه پيشنهادات و برنامه‏هاي ابتكاري حركتي بوجود آورد و اغلب اين حركت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏بركف ستاد نيز عملي مي‏ساخت. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه‏هاي الله‏اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه كه نزديكي مرز است، رسانده تا ارتباط شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سي‏ويكم ارديبهشت ماه سال شصت، با يك حملة‌ هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اكبر فتح شد كه پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمرة اولين كساني بود كه پاي به ارتفاعات الله‏اكبر گذاشت؛ درحالي كه دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي‏كرد. او و فرماندة شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد، با تعدادي از جان بركفان و ياران خود توانستند با فداكاري و قدرت تمام تپه‏هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالي كه ديگران در هاله‏اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي‏نگريستند.

پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اكبر، اصرار داشت نيروهاي ما هرچه زودتر، قبل از اينكه دشمن بتواند استحكاماتي براي خود ايجاد كند، به سوي بستان سرازير شوند كه اين كار عملي نشد و شهيدچمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداكاري جان بر كف ستاد جنگ‏هاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.

فتح دهلاويه، در نوع خود عملي جسورانه و خطرناك و غرورآفرين بود. نيروهاي مؤمن ستاد پلي بر روي رودخانة كرخه زدند، پلي ابتكاري و چريكي كه خود ساخته بودند. از رودخانه عبور كردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي برگ فتح كردند. اين اولين پيروزي پس از عزل بني‏صدر از فرماندهي كل قوا بود كه به عنوان طليعة پيروزي‏هاي ديگر به حساب آمد.

در سي‏ام خردادماه سال شصت، يعني يك‏ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اكبر، در جلسة فوق‏العاده شورايعالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت‏الله اشراقي شركت و از عدم تحرك وسكون نيروها انتقاد كرد و پيشنهادات نظامي خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.

اين آخرين جلسة شورايعالي دفاع بود كه شهيدچمران در آن شركت داشت و فرداي آن روز، روز غم‏انگيز و بسيار سخت و هولناكي بود.

به سوي قربانگاه:

در سحرگاه سي‏ويكم خردادماه شصت، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكترچمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. دسته‏اي از دوستان صميمي او مي‏گريستند و گروهي ديگر مبهوت فقط به هم مي‏نگريستند. از در و ديوار، ‌از جبهه و شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت مي‏وزيد و گويي همه در سكوتي مرگبار منتظر حادثه‏اي بزرگ و زلزله‏اي وحشتناك بودند. شهيدچمران، يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند و در لحظة حركت وي، يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: «همانند روز عاشورا كه يكايك ياران حسين(ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او (رستمي) هم به شهادت رسيد و اينك خود او همانند ظهر عاشوراي حسين(ع) آمادة حركت به جبهه است.»

همة‌ اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي‏كردند و با نگاه‏هاي اندوه‏بار تا آنجا كه چشم مي‏ديد و گوش مي‎‏شنيد، او و همراهانش را دنبال مي‏كردند و غمي مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي‏كرد.

دكتر چمران، شب قبل در آخرين جلسة مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي‏سابقه‏اي نصيحت كرده بود و خدا مي‏داند كه در پس چهرة ساكت و آرام ملكوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنج‏ها، شنيدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنياوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسديه بودند و اينك او خود به قربانگاه مي‏رفت. سال‏ها ياران و تربيت‏شدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت، ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش‏هاي سخت محك مي‏زد و مي‏آزمود، او را هر چه بيشتر مي‏گداخت و روحش را صيقل مي‏داد تا قرباني عاليتري از خاكيان را به ملائك معرفي نمايد و بگويد: اني اعلم مالاتعلمون. «من چيزهايي مي‏دانم كه شما نمي‏دانيد.»

به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت‏الله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرين‏بار يكديگر را بوسيدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همة رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد، شهادت فرمانده‏شان، ايرج رستمي را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پرنور و چهره‏اي نوراني و دلي والامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار، گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، مي‏برد.»

خداوند ثابت كرد كه او را دوست مي‏دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.

شهـادت:

سخنش تمام شد، با همة رزمندگان خداحافظي و ديده‏بوسي كرد، به همة سنگرها سركشي نمود و در خط مقدم، در نزديك‏ترين نقطه به دشمن، پشت خاكريزي ايستاد و به رزمندگان تأكيد كرد كه از اين نقطه كه او هست، ديگر كسي جلوتر نرود، چون دشمن به خوبي با چشم غيرمسلح ديده مي‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را ديده بود. آتش خمپاره كه از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قرباني‏هاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند و هر يك در گودالي مات و مبهوت در انتظار حادثه‏اي جانكاه بودند كه خمپاره‏ها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يكي از خمپاره‏هاي صداميان، يكي از نمونه‏هاي كامل انساني كه ماية‌ مباهات خداوند است، يكي از شاگردان متواضع علي(ع) و حسين(ع)، يكي از عارفان سالك راه حق و حقيقت و يكي از ارزشمندترين انسان‏هاي علي‏گونه و يكي از ياران باوفاي امام‏خميني(ره) از ديار ما رخت بربست و به ملكوت اعلي پيوست.

تركش خمپارة دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركش‏هاي ديگر صورت و سينة دو يارش را كه در كنارش ايستاده بودند، شكافت و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران باوفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاري بود و چهرة ملكوتي و متبسم و در عين‏حال متين و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش، با آنكه عميقاً سخن‏ها داشت، ولي ظاهراً ديگر با كسي سخن نگفت و به كسي نگان نكرد. شايد در آن اوقات، همانطوري كه خود آرزو كرده بود، حسين(ع) بر بالينش بود و او از عشق ديدار حسين(ع) و رستن از اين دنياي پر از درد و پيوستن به روح، به زيبايي، به ملكوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان، فرصت نگاهي و سخني با ما خاكيان را نداشت.

در بيمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهيد دكترچمران ناميده شد، كمك‏هاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولي افسوس كه فقط جسم بي‏جانش به اهواز رسيد و روح او سبكبال و با كفني خونين كه لباس رزم او بود، به ديار ملكوتيان و به نزد خداي خويش پرواز كرد و نداي پروردگار را لبيك گفت كه: «ارجعي الي ربك راضيه مرضيه»

از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خاستند و حتي ملل مستضعف و زاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند.

امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگين از اين جنايت صدام و اندوهبار و اشك‏آلود،‌ پيكر پاك او را در اهواز و تهران تشييع كردند كه «انالله و انّااليه راجعون.»

بلي، اين‏چنين زندگي سراسر تلاش و مبارزة خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اين‏چنين در كربلاي خوزستان در جهاد و نبرد روياروي عليه باطل، حسين‏گونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلي عروج كرد و به آرزوي ديرين خود كه قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود، نايل گشت. خدايش رحمت كند و او را با حسين(ع) و شهداي كربلا محشور گرداند.

[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 17:11 ] [ سینا ]
خدایا
عذر میخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم
عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم
در حالی که خوب میدانم وجود من ضائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی تو هیچ و پوچم ,
عجیب آنکه
از خود میگویم
منم میزنم
خواهش دارم و آرزو میکنم

 

خدایا…
تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم
تو مرا آه کردی که از سینه ی بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمایم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی
تو مرا به آتش عشق سوختی
تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی
تو مرا در دریای مصیبتو بلا غرق کردی
و در کویره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی.

خدایا …
تو به من
پوچیه لذات زود گذر را نمودی
ناپایداری روزگار را نشان دادی
لذت مبارزه را چشاندی
ارزش شهادت را آموختی

خدایا
تو را شکر میکنم
که از پوچی ها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی
و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.

فهمیدم : سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست
بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بلاخره شهادت است.

خدایا تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی که عصاره ی حیات انسان است
آنگاه که در آتش عشق میسوزم
یا در شدت درد میگدازم
یا در شوق زیبائی و ذوق عرفانی آب میشوم و سراپای وجودم
روح میشود
لطف میشود
عشق میشود
سوز میشود
و عصاره ی وجودم بصورت اشک آب میشود
و بعنوان زیبا ترین محصول حیات که وجهی به عشق و ذوق دارد و وجهی دیگر به غم و درد در دامان وجود فرو میچکد.

 

اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقدیم خواهم کرد

خدایا
تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردی تا همنشین محرومین و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم
تو مرا برق کردی که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم
تو مرا زهد کردی که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتی وجود داشته باشم
و هنگام پیروزیو جشن و تقسیمه غناعم دامنه خود بر گیرم و در کویر تنهائی با خدای خود بمانم.

خدایا تو را شکر میکنم
که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.

خدایا تو را شکر میکنم
که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی

تو را شکر میکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندی و قلب مجروهم را برای همیشه داغ دار کردی دلم را سوختی و شکستی تا فقط جایگاه تو باشد.

------بر گرفته از آدرس زیر:

http://chamran-dr.blogfa.com/

[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 16:57 ] [ سینا ]
به گزارش «تابناک»، پس از برهنه شدن شاهین نجفی، خواننده هتاک، که سابقه توهین به دو امام معصوم را با گستاخانه ترین ادبیات داشت و سپس با ادبیاتی مشابه بر چهره‌های برجسته فرهنگی کشورمان ـ که با رئیس جمهور دیدار کرده بودند ـ تاخته بود، گروهی از طرفدارانش با بی‌منطقی کامل، از این رفتار ‌دفاع کردند و هر اندیشمندی که این شیوه اعتراض را به نقد می‌کشید، با ادبیاتی سنگین و توهین آمیز مورد هجمه قرار دادند. دفاع از برهنه شدن شاهین نجفی از سوی هواداران این خواننده نامتعادل که تلاش کرده تاکنون رفتارهای غیرعقلایی‌اش را با وام گرفتن از رخدادهای‌ سیاسی در خارج از ایران مشروعیت‌سازی کند، به همین جا پایان نیافت و گروهی حتی با برهنه شدن و راه‌اندازی کمپین اینچنینی، اقدام به حمایت از این رفتار غیرمنطقی کردند؛ این اتفاقی در نوع خود کم‌‌سابقه و البته از خواننده‌ای که «شر بودن» را نمادش قرار داده، عجیب نیست و به هر حال نمی‌توان بیش از این انتظار داشت. چه بسا در آینده شاهد رفتارهای ناهنجارتر از برهنه شدن از سوی این خواننده ‌روی صحنه کنسرت و در ملأعام باشیم و جماعتی نیز از این رفتار ناهنجار حمایت کنند؛ بنابراین، نمی‌توان بیش از این انتظار داشت، زیرا در هر جامعه‌ای چنین اشخاصی هستند که شیوه‌های اینچنینی را انتخاب می‌کنند و به واسطه فقدان عقبه عقلانی، به سرعت نیز به فراموشی سپرده می‌شوند؛ اما آنچه محل تأمل است، برخی تناقضات رخ داده همزمان با همین رفتارها در فضای مجازی است. در همین مقطع، زمانی شاهد اعلام رسمی خبر ازدواج مهناز افشار، بازیگر زن سینمای ایران با یاسر رامین، فرزند محمدعلی رامین، یکی از تئوریسین‌های دولت پیشین به ویژه در بحث هولوکاست و همچنین یکی از معاونان مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد دولت احمدی نژاد بود؛ موضوعی که مسأله‌ای شخصی است و به واسطه تشاهر دو سوی این اتفاق، در رسانه‌ها بر آن تمرکز شد و البته در دیگر کشورها نیز توجه به این اخبار مرسوم است و گاهی حواشی نیز در پی دارد. با این حال، آنچه عجیب بود، حمله به مهناز افشار به دلیل این ازدواج بود و ظاهراً حرکت فردی مهناز افشار اقدام غیرقابل هضم بود و حتی حجت‌الاسلام و المسلمین خاتمی، رئیس جمهور اسبق که خطبه عقد این دو را خوانده نیز از گزند این حملات در امان نماند و این حملات نیز تاکنون متوقف نشده است. نکته جالب اینکه بخش وسیعی از آنهایی که این حملات را متوجه مهناز افشار می‌کردند، همان اشخاصی بودند که از اقدام شاهین نجفی حمایت می‌کردند! با این اوصاف، تناقض عجیب در تفسیر آزادی فردی به وجود آمده و ظاهراً شاهین نجفی به همراه گروهش، حق دارد ‌روی صحنه و در ملأعام برهنه شود، ولی مهناز افشار حق ندارد درباره آینده فردی‌اش تصمیم‌گیری کند و باید برای چنین انتخاب شخصی از جماعتی اجازه می‌گرفت؛ هرچند آنچه شاهین نجفی انجام داد، بر خلاف آنچه درباره مهناز افشار رخ داده، رفتار شخصی نبوده و کاملاً جنبه اجتماعی داشته است. در لوای این مقایسه، شاید بتوان به قضاوت درباره همین تناقض عجیب پرداخت و به این پرسش پاسخ داد، چرا وقتی با کاری موافق هستیم ولو آنکه توجیه مشروعیت اخلاقی‌اش ناممکن یا دشوار باشد، آن را در راستای آزادی فردی و اجتماعی طبقه بندی می‌کنیم، ولی وقتی با عملی موافق نیستیم، ولو آنکه کاملاً مشروع و فردی باشد، به خود اجازه تجاوز به حقوق فردی و تحقیر و توهین به آن فرد را می‌دهیم؟ آیا همه ما در حال تفسیر به مطلوب اخلاق به سود خود در جریان رویدادهای روزمره نیستیم؟
[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 21:29 ] [ سینا ]

این پست را برای آن دسته از دوستانی مینویسم که هنوز به خدمت سربازی اعزام نشده اند و دانستن مطالب زیر شاید برایشان خالی از لطف نباشد. همانطور که قبل از اعزام شدن خودم به دوره سربازی بسیاری از این مطالب برایم مبهم بود. سعی میکنم به صورت خلاصه مطالب را ارائه کنم. در ضمن مدرک تحصیلی من فوق لیسانس برق قدرت است.

تاریخ اعزام من اول تیر ماه سال 93 بود و الان حدود 35 روز از خدمتم میگذرد. همانطور که در برگه سفید نوشته بود باید ساعت 6 صبح روز اول تیر با کله کچل در محل آموزش واقع در پرندک حاضر میبودیم. ولی ما کچل نکردیم. همان روز لباس هایمان را تحویل دادند تا خودمان برویم بیرون اتیکت بزنیم و بند کنار شلوار را بدوزیم و کارهایی از این قبیل. کلاه هم بهمان تحویل دادند که چون موهایم بلند بود،  کلاه را یک سایز بزرگ گرفتم و بعدا که کچل شدم کلاه برایم گشاد بود و مدام باد کلاهم را میبرد.

دو روز به ما تعطیلی دادند. لازم به توضیح است که آسایشگاه ما که یک سالن بزرگ است پر است از تخت های دو نفره که در مجموع حدود 108 نفر در این سالن شب های میخوابند. تمام امور آموزشی و اداره کردن این جمعیت دست چند افسر آموزشی است. که خودشان سرباز وظیفه هستند و مدرک لیسانس دارند. به این جمعیت 100 نفره گروهان میگویند. هر ساختمان 4 -5 تا آسایشگاه دارد . پس در مجموع حدود 400 – 500 نفر سرباز دارد که به مجموع اینها یک گردان میگویند. فرمانده گردان یک سگ وقوقو به نام جناب سرهنگ فلانی یا جناب سرگرد بهمانی است. و تحصیلاتش را در دانشگاه افسری انجام داده است. فرمانده هر گروهان هم معمولا یک ستوان است که او هم تحصیلات ارتشی دارد و در واقع افسران آموزشی را کنترل میکند. اگر هر اشکالی در کارهای ما دیده شود، مقامات بالادستی ( فرمانده گردان و فرمانده گروهان) آن را از چشم افسرهای آموزشی میبینند و ممکن است برای آنها اضافه خدمت بزنند. برای همین افسرهای آموزشی اکثرا رفتاری شبیه سگ هار دارند و اگر حواست نباشد در کوتاهترین فرصت از پاچه آدم آویزان میشوند.

 در گردان های ما حدود 80 درصد لیسانس هستند. ده درصد فوق دیپلم و 10 درصد هم حدودا فوق لیسانس هستند. بیشتر بچه ها شهرستانی هستند.

خاطرات دوران خدمتم را که با پدرخانمم مرور میکردم دیدم در بیش از 90 درصد موارد شبیه هم هستند. پدر خانمم 40 سال پیش رفته بود خدمت ( زمان شاه خائن) . بعید میدانم غیر از ارتش هیچ سازمان دیگری را بتوان پیدا کرد که در عرض 40 سال اینقدر تغییراتش کم باشد. کلا ارتشی ها رفتارشان قدری عصر هجری است.

دوره طلایی خدمت در دوران عید است. یعنی اعزام یک اسفند خیلی خوب است. دوره نقره ای که ما در آن قرار داشتیم ماه رمضان است. که آنطور که شنیده ام در این ماه خیلی بیشتر رعایت میکنند.

گردان ما یک دستشویی دارد که در این دستشویی صابون وجود ندارد. شستشوی ظرف ها ، مسواک زدن، خوردن آب، شستن لباس و جوراب و کلا همه ی کارهای ما با آب در روشویی این دستشویی انجام میشود که نظافت آن هم با سربازهای وظیفه است.

برنامه کاریمان را در ماه رمضان به صورت گزینشی و خلاصه ذکر میکنم تا معلوم شود که چه کارهایی در این دوره انجام دادیم. مشخص است که برنامه در زمان غیر از ماه رمضان متفاوت است که چون من الان وسط خدمت هستم و امروز آخرین روز خدمتم در ماه رمضان بود، اطلاعی از آن ندارم و اگر بعد حال داشتم در مورد آن هم انشا الله خواهم نوشت.

بیداری ساعت 6 یا 6 و ربع صبح است. به بچه های راه نزدیک ( تهران و قم و ...) به صورت روزبرگ مرخصی میدهند. این بچه ها هم باید ساعت شش و ربع لباس پوشیده ، آماده باشند. بعدش تا ساعت حدود یک ربع به هفت باید به نظافت گردان و آبیاری درختان بپردازیم. برای هر گروه 7-8 نفره از سربازها یک منطقه نظافت تعیین شده است که باید آنجا را تمیز کنند. بدبخت ترینشان آنهایی هستند که باید مسیر عبور سرگرد ( فرمانده گردان) را تمیز کنند. چون هر دفعه یک قری میزند و به تبع آن افسرهای آموزشی دهن آنها را آسفالت میکنند. بعدش ساعت 7 حضور و غیاب میکنند. بعدش تا ساعت 8 کلاس قرآن داریم. از 8 تا 12 ممکن است هر کدام از حالت های زیر اتفاق بیفتد:

-        شرکت در کلاس های معارف جنگ . این کلاس ها انصافا نقش دیازپوم را دارند و اکثر کسانی که در آن شرکت کرده اند بر این حقیقت تلخ اعتراف دارند که بیدار ماندن در این کلاسها کار سختی است. در این کلاسها که حدود 7 الی 10 روز طول میکشد فرماندهان زمان جنگ می آیند و خاطرات و تجربیاتشان را تعریف میکنند که انصافا مطالب جالب در بین صحبتهایشان زیاد پیدا میشود ولی من نمیدانم چرا تا این بندگان خدا دهان باز میکردند، انگار یک وزنه 10 کلیویی از پلک های من آویزان میشد. نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. در ضمن باید با افتخار اعلام کنم که خدمت مقدس سربازی اولین جایی بود که من موفق شدم با چشمان باز خواب ببینم !! آن هم در همین کلاس ها.

-        شرکت در کلاسهای عقیدتی سیاسی. در این کلاسها مطالب دینی عرضه میشود. فقط عیب آن این است که محتوای کلاسها بیشتر به درد بچه های دوره راهنمایی و پنجم دبستان میخورد. مثلا در مورد حرام، حلال، مباح ، مکروه و مستحب توضیح میدهند. دیگه خودتان حساب کنید که ما در این کلاسها چی میکشیدیم.

-        در فضای جلوی گردان زیر آفتاب، کلاس تشکیل میدهند افسرهای آموزشی به قول خودشان ( ارواح عمه شان) درس میدهند و ما درس را یاد میگیریم. ولی در واقع آنها دیکته میگویند و ما مینویسیم. اگر برای مشنگ بودن ارتشی ها و مزخرف بودن دوره آموزشی یک دلیل بخواهند همین موضوع کفایت میکند. گرچه صدها مورد مشابه را میتوان نام برد. اگر مسئولان دوره آموزشی، به اندازه یک دانه ارزن مغز در کله پوکشان پیدا میشد میفهمیدند که میتوانند این دری وری هایی را که برای ما میخوانند و ما باید در دفترچه هایمان یادداشت کنیم را میتوان کپی گرفت و به همه یک نسخه داد. یا اینکه میتوان یک فایل پی دی اف درست کرد و در یک وبلاگ گذاشت و از همه خواست که بروند پرینت بگیرند که ارتش مجبور نشود پول کپی بدهد. ولی چه کار کنیم که به قول خودشان ارتش چرا ندارد. یک مشت احمق آنجا دستور میدهند و ما برای گرفتن کارت پایان خدمت باید این دوران سراسر خفت را پشت سر بگذاریم.

-        ممکن است ما را رژه ببرند.

خوب. ساعت یک بعد از ظهر نماز جماعت اجباری باید برویم. همه باید وضو بگیرند . بعد به خط شوند و بروند حسینیه. بیش از هزار نفر در این نماز شرکت میکنند که مطمئنا خیلی از آنها اصلا نمازخوان نیستند ولی به زور آمده اند. چون ارتش چرا ندارد. آخوند مربوطه هم نماز را با سرعت بیش از 10 RPM  یعنی رکعت در دقیقه میخواند !

از ساعت 2 تا سه و نیم هم باز کلاس دیکته در داخل آسایشگاه داریم. بعدش ساعت سه و نیم که میشه من جیم میزنم میام تهران خونه. وای عجب لحظه شیرینی است. این از برنامه یک روز در ماه رمضان. و اما برخی نکات مهم.

-        بردن موبایل، mp3 player و cd به داخل پادگان ممنوع است.

-        دژبانی دم در عموما متشکل است از سربازان وظیفه ای که به دلایلی که برای خود من هم مشخص نیست، عین سگ دنبال پاچه گرفتن هستند. خروج با لباس سربازی ممنوع است. ولی ورود با لباس سربازی یا لباس شخصی ممکن است. فقط اگر لباس سربازی بپوشیم باید کاملا نظامی باشیم. یعنی حتما پوتین و کلاه سرمان باشد. وگرنه ممکن است ما را تا ظهر نگه دارند و نگذارند بروین داخل . در اینصورت در  گروهان غیبت میخوریم. اگر دیر برسیم هم چنین مشکلی خواهیم داشت. با رعایت اصول اولیه از مواجه شدن با این سگهای هار معاف خواهید شد. به شما توصیه میکنم کاری نکنید که این حیوان ها به شما اهانت کنند.

-        کلاه، چکمه، گت شلوار، چهار بند فانسقه و در کل وضعیت ظاهری در داخل پارگان، حکم ناموس در خارج از پادگان را دارند. شاید برای ما عجیب باشد ولی باید دقیقا نکات مربوط به ظاهر را رعایت کنیم. موهایشمان اگر به اندازه ای بلند شد که در دست بیاید مشکل دارد. خط ریش باید تا شقیقه باشد و پایینتر نیاید.

-        زیاد نباید این دوران را به خودمان سخت بگیریم. ساده بگیریم تا زود بگذرد. نباید دنبال منطق باشیم . چون اصلا چیزی با منطق پیش نمیرود.

-        هفته ای تقریبا یک بار باید نگهبانی بدهیم. مثلا نگهبانی از دیوار. یا از اتاق اسلحه خانه که یک قفل آویز به کلفتی گردن بنده دارد. از زمان شاه همینطوری بوده و بعید میدانم تا پایان قرن حاضر تغییری بکند. به قول خودشان نگهبانی ها جنبه آموزشی دارد.

-        غذای پادگان خیلی خیلی افتضاح است. ولی مجبوری بخوری. البته بوفه هم هست که ساندویچ هایش 3000 تومان است.

-        راه ارتباط با خارج از پادگان تلفنهای کارتی است که در ساعتهای استراحت معمولا شلوغ هستند.

-        دوره آموزشی دو ماه است که ممکن است مرخصی میان دوره بدهند. مثلا از امروز به ما بمدت یک هفته مرخصی داده اند. وای . چه سعادتی. در پوست خودم نمیگنجم.

-        به ما از چهارشنبه ساعت 23 مرخصی میدهند تا صبح شنبه ساعت شش و نیم. ولی بقیه جاها طوری که شنیده ام اینقدر گلابی نیست.

-        بهتر است اول دوره غیبت نکنید. چون اعصابتان داغان میشود. خودشان ادعا میکنند که به ازای هر روز غیبت سه روز اضافه خدمت میخوری. البته صحت این ادعا تایید نشده است.

-        موقع صلوات فرستادن آنقدر به خودتان فشار بیاورید که رگهایتان پاره شود. در این صورت فرمانده گردان جلوی امیر احساس غرور و شعف میکند. کلا در ارتش عربده کشیدن خیلی مهم است. در ارتش فرم مهم تر از محتواست.

-        دیگه حوصله ندارم بنویسم. شرمنده. دو ساعت تا افطار مانده. درسته که میگن سربازی در ماه رمضان ساده است. ولی دهن من آسفالت شد. پدرم در آمد به خدا از تشنگی. الان هم دارم از تشنگی له له میزنم. فعلا خداحافظ. اگه دوست داشتید بگید بعدا این مطلب را کامل کنم.

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: آموزشی خدمت مقدس سربازی, دوران شصت روزه آموزشی, سربازی خدمت یا خفت, توضیحاتی در مورد پادگان و جزئیات دوران آموزشی, سوالات رایج در مورد دوران آموزشی سربازی
[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 18:36 ] [ سینا ]

سوال – دوستی دارم که می گوید: اگر در ایران هم مثل کشورهای غربی حجاب را آزاد می گذاشتند، ما دیگر نگران چشمهای ناپاک نبودیم و بی حجابی برای همه ی ما عادی می شد، آیا این نظر درست است؟

پاسخ – جواب دادن به این سوال سخت است. اگر ایشان مطالعاتی در جوامع غربی داشتند نظرشان این نبود. اگر بی حجابی برای آنها عادی شده است چرا در تبلیغ کالاها و شبکه های تلویریونی شان از زن های برهنه استفاده می کنند؟ معلوم است این موجود لطیفی که خدا آنرا خلق کرد هنوز لطافت خودش را دارد که مورد تبلیغ قرار می گیرد. شاید در نگاه هایشان عادی شده است ولی در وجودشان عادی نشده است. پس هنوز برای آنها بی حجابی و برهنگی جذابیت دارد که از آن استفاده می کنند. خداوند این جذابیت را گذاشته است و این جذابیت جایگزین ندارد.
اگر بی حجابی عادی شده است، چرا برای تنوع طلبی بدنبال لذت بردن مرد از مرد رفته اند؟ از لذت بردن از همجنس بدنبال لذت بردن از حیوان رفته اند ولی سیر هم نشده اند.
شاید آنها مثل ما به بی حجابی نگاه نکنند، و بی حجابی در جامعه ی اروپا عادی شده باشد، پس چرا هنوز خیانت هایی در محیط کاری و اداری دیده می شود؟ چرا کسی که به همه ی لذت ها دسترسی دارد به منشی خودش رحم نمی کند؟ اگر آزادی جنسی عادی شدن را بدنبال دارد، چرا تبلیغات ،تنوع طلبی، هم جنس بازی ،حیوان بازی و خیانت؟ پس در غرب بی حجابی عادی نشده است و ما فکر می کنیم که فضاهای خیابان شان عادی شده است ولی این طور نیست. نگاه هایی که مردم به بی حجاب ها می کنند عادی نیست، فکرهایی که در سرها می گردد عادی نیست. زیرا خدایی که ما را خلق کرده است فرمود که دو جنس مخالف برای همدیگر عادی نمی شوند. زیرا قرار است که این دو جنس مخالف با نگاه های خاص به یکدیگر نگاه کنند. پس بیایید بنده خدا بشوید تا از نگاه هایتان لذت ببرید. گناه نکنید زیرا بنده ی شیطان می شوید. و شیطان شما را به سمت تنوع طلبی می برد. و شما را مضطرب می کند. آنها حاضرند خودشان را به سخیف ترین و زشت ترین قیافه ها در بیاورند زیرا از زیبایی لذت نمی برد. آنها آنقدر زیبایی دیده اند که می خواهند مدل دیگری ببینند. اگر انسان زیبایی ها را در یک مورد حلال خودش می دید، به این بلاها گرفتار نمی شد.
فرد تشنه با یک نصف لیوان آب شیرین تشنگی اش برطرف می شود ولی کسی که آب شور دریا را می خورد هیچ وقت تشنگی اش برطرف نمی شود. حرام آب شور و حلال آب شیرین است. خدا فرموده است که نیاز جنسی ات را با حلال تامین کن تا سیراب بشوی. در قرآن داریم :مرد و زن مومن چشمهایشان را پایین بیاندازند.

سوال – آیا حجاب فقط برای خانم ها است و فقط خانم ها هستند که با پوشش نامناسب آقایان را به طرف خودشان می کشند یا برای آقایان هم حجاب وجود دارد. لباس های تنگ آقایان همان بلا را سر خانم ها می آورد که پوشش نامناسب خانم ها سر آقایان می آورد. آیا آقایان هیچ مسئولیتی ندارند؟ البته پوشش خانم ها خوب نیست ولی خوب است که به پوشش آقایان هم نگاهی داشته باشیم.

پاسخ – خطاب حجاب یک خطاب مشترک برای خانم ها و آقایان است. در سوره نور داریم: ای پیامبر، به مردم بگو که مردان مومن و زنان مومن چشم هایشان را بپوشانند و شهوت هایشان را کنترل کنند. برای آقایان خطابی بالاتر از عفاف هم آمده ست بنام غیرت. آقامجتبی تهرانی می فرمود: غیرت از باب محبت است.زیرا وقتی چیزی برای ما مهم است سعی می کنیم آنرا از آسیب ها دور کنیم. غیرت ریشه ی محافظت است. چون ما برای خدا مهم بوده ایم خدا چیزهایی را برای ما حلال و چیزهایی را حرام کرده است. خدا به مردان فرموده که اگر زن تان را دوست دارید نباید به او آسیبی برسد. نگاه چشم های هوس باز به زن تو آسیب می رساند.
آقایانی که بگونه ای همسران شان را در خیابان ها و مجالس می برند که چشم های ناپاکان از آنها عکس می گیرند، اگر بدانند هنگامی که آنها می خواهند از همسرشان لذت ببرد، تصویر همسر آنها در آرشیو هزاران مرد است ، چه حسی دارند ؟
پس خطاب حیا مشترک است و برای مردان یک خطاب مضاعف بنام غیرت آمده است که مواظب ناموس شان هستند که آسیبی به آنها نرسد. اگر دوست داشتن واقعی است، باید غیرت در مردان دیده شود. آقایی با همسر بدحجابش می رفت. فردی به این آقا گفت که شما اجازه می دهید که من به همسر شما نگاه کنم، شوهر عصبانی شد و دعوایی براه افتاد. طرف گفت :همه بدون اجازه نگاه می کنند ،من خواستم با اجازه نگاه کنم. مرد به خودش آمد.
پلیس به دزدها می گوید که در کمین آنهاست و آنها را دستگیر می کند ولی بیشتر به مردم توصیه می کند که مواظب مال شان باشند. از این جهت است که دین ما به خانم ها بیشتر هشدار می دهد. زیرا زیبایی، طنازی، عشوه گری و ناز برای خانم هاست. بنابراین به خانمها بیشتر هشدار می دهد که مواظب دارائی هایشان باشند تا سارقان آنها را ندزدند تا آرامش بیشتری داشته باشند.
خداوند به دختران عالم که جواهرفروش هستند بیشتر توصیه می کند تا به یک پیرزن، همان طور که پلیس به مغازه های جواهر فروشی بیشتر توصیه می کند.

سوال – من همیشه با خودم فکر می کنم کسانی که حجاب مناسب ندارند در زندگی شان خوشبخت هستند، با همه بگو و بخند دارند و از زندگی شان لذت می برند و به خودشان سخت نمی گیرند که جلوی نامحرم خودشان راclass="arabic"پوشانند، راهنمایی بفرمایید.

پاسخ – من تجربه های مشاوره ای در این مورد دارم. آیا خوشبختی این است که انسان با دیگران بگو و بخند داشته باشد ؟ اگر این افراد در عالم باطن خودشان(من از طریق مشاوره ها از عالم باطن بعضی افراد خبر دارم)و عالم آخرت هم خوشبخت بودند، حرف ایشان درست است. در شب معراج وقتی خدا زن های مسلمان را به پیامبر نشان داد، آنها بدجوری عذاب می شدند. پیامبر فرمود: اینها چه کسانی هستند ؟ فرمودند: این ها بی حیاها هستند.
موارد بسیاری برای تجربه به سراغ ما آمده اند. کسانی که شما فکر می کنید خوشبخت هستند باطن مضطرب و زندگی متزلزل دارند. من به آنها می گویم که ظاهر شما نشان می دهد که خوشبخت هستید ،آنها می گویند که چون غرق گناه هستیم می خواهیم ظاهرمان را خوب نگه داریم زیرا از سرزنش ها می ترسیم. کسی که آب روی دستش می ریزد دستش خیس می شود. اگر نأموس ما بدحجاب بیرون آمد ما نمی توانیم جلوی مقایسه ها را بگیریم. هم مردها به زن من نگاه می کنند و هم من به زن های دیگران نگاه می کنم. مقایسه یعنی زلزله و آتش. مرد و زنی که حلال شان (ناموس شان) را با حرام مقایسه کنند، شیطان نمی گذارد که یک لحظه آرامش داشته باشند. این همان خیس شدن با آب است. اگر شما بی حجاب هستید نمی توانید جلوی مقایسه را بگیرید. امروزه یکی از علل های طلاق مقایسه است. حضرت زهرا (س) فرمود: بهترین زنان امت پدرم زنانی هستند که نامحرمان او را کمتر ببینند و او هم نامحرمان را کمتر ببیند. این بخاطر این است که مسئله ی مقایسه اتفاق نیفتد. زن دوست دارد جلوه نمایی کند ولی باید برای شوهرش این کار را بکند و اگر برای دیگران جلوه نمایی کند ،در واقع همان خیس شدن با آب است.
بدحجاب نمی تواند خودش را از افشاء مصون بداند. مثلا دخترخانمی خواستگار دارد ولی می ترسد که مبادا خواستگارش از ارتباط پیامکی که قبلا با آقا پسری داشته است اطلاع پیدا کند و خواستگاری بهم بخورد. چرا آن موقع این خانم فکر نکرد که افشای این ارتباط طبیعی است؟
سوء ظن لازمه ی طبیعی بدحجابی است یعنی خانم می گوید که شوهرم به زن های دیگر نگاه می کند و شوهر هم می گوید که خانمم به آقایان دیگری نگاه می کند. هر دوی اینها بدحجاب هستند. آنها احساس می کنند که اگر خودشان بد نگاه می کنند همسرشان هم بد نگاه می کند. دخترانی که به رابطه ی حرام افتاده اند می گویند که شوهر پاک پیدا نمی شود و می گویند که این پسرها به درد هوس بازی می خورند نه ازدواج .
لازمه ی دیگر بدحجابی سوء هاضمه است. آشپزها وقتی غذا می پزند چون دائم آنرا می چشند هنگام خوردن غذا سیر هستند زیرا ریزه خوری کرده اند و اشتهای شان کور شده است. وقتی جامعه بی حیا باشد، مرد و زن ریزه خوری شهوانی می کنند و وقتی به حلال خودشان می رسند، اشتها ندارند. و نتیجه ی آن طلاق عاطفی و سردی است.
خانمی می گفت که من تازه ازدواج کرده ام و با شوهرم سرد هستم. به او گفتم: علت این است که شما با همکارتان خیلی گرم هستید، با همکارت سرد شو تا با همسرت گرم شوی .نیاز ارتباطی در اینجا دست خورده می شود و طبیعی است که سردی ایجاد کند. آیا اسم اینها خوشبختی است ؟

سوال – در مورد تکلیف حجاب توضیحاتی بفرمایید.

پاسخ - بیستم تیرماه روز حجاب وعفاف نامگذاری شده است. تکلیف حجاب مثل تکلیف نماز،روزه ،حج و جهاد سخت است. چادر سرکردن سخت است. کسی که از ما بندگی خواسته نیاز به بندگی نداشته است بلکه برای تامین نیاز های ما بندگی و تکالیف را گذاشته است. او برای کرامت زن واجبات را گذاشته است. خدا هم ظاهر و هم باطن ،هم مادیات و هم معنویات و هم دنیا و آخرت ما را می بیند .بعضی ها فقط نگاه ظاهری می کنند و می گویند :نمی ارزد که در تابستان حجاب داشته باشیم. خدا به ما دستور داده که روزه بگیرید تا رشد کنید .و برای حیات جاودانه ی آخرت ظرفیت پیدا کنید. اگر ما خودمان را در حد یک حیوان تنزل بدهیم و بخواهیم مثل یک حیوان زندگی کنیم، در آخرت حیات زیبایی نخواهیم داشت. باید بدانیم که سختی طاعت به برکات دنیوی و آخروی می ارزد.

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:42 ] [ سینا ]
پاسخ - ما باید این باور را در وجود خودمان تقویت کنیم که هر چه که در سر راه ما قرار می گیرد ، موضوع امتحان ماست . ما تا بحال می گفتیم بر اساس نداده های الهی امتحان می شویم ، بیایید باور کنیم که بر اساس داده های الهی هم امتحان می شویم . لا یکلف الله نفسا الا ... در سوره ی طلاق : ما به هرکس هر چه دادیم از آن امتحان می گیریم . یکبار شد که داده ی الهی را بشماریم و از نداده هایش گله نکنیم. اولین چیزی که خدا به همه ی ما داده است ، حیات است ، من زنده ام ، به من فطرت پاک داده است ، عقل داده است ، پدر و مادر خوب داده است و نعمت طهارت و پاکیزگی داده است . با تمام مشکلاتی که سر راهم بوده است ولی آلوده به گناه نشده ام . خیلی ها آلوده به گناه شده اند . به من وجود پیامبر اکرم و اهل بیت را داده ای و قرآن را به ما عطا کرده ای . لا یکلف اله نفس الا وسعها . من از این یک فرمول درست کرده ام . داده های الهی برای انسان ظرفیت درست می کند . ظرفیت برای انسان مسئولیت و تکلیف درست میکند . تکلیف برای انسان امتحان تولید می کند . امتحان زمینه ی سوالات قبل از قیامت را می دهد . پس از نداده های الهی از ما امتحان نمی گیرند . به ما نمی گویند : چرا پولی را که به تو ندادیم خرج نکردی ؟ چون نداشتم که خرج کنم . خوب حالا به تو چشم داریم ، پس از چشم سوال می کنند ، بله بپرسید . بیایید باور کنیم که این دنیا یک میدان مسابقه است . چند تا مورد برای مسابقه تعیین شده است . یکی با ماشین بنز ، یکی با یپکان ، یکی با ژیان ، یکی با موتور سیکلت ، یکی با دوچرخه ، یکی پیاده و یکی سینه خیز است . آیا این مسابقه عادلانه است ؟ یکنفر از من نمی پرسد قانون مسابقه چیست ؟ قانون مسابقه همین آیه است . از بنز سوار می خواهد با سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت برود و از پیکان سوار می خواهد که با سرعت صد کیلومتر درساعت برود و از آقای ژیان سوار میخواهد با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت برود و از موتورسوار میخواهد با سرعت شصت کیلومتر در ساعت برود و از دوچرخه سوار می خواهد با سرعت سی کیلومتر رد ساعت برود و از پیاده سوار می خواهد با سرعت پنج کیلومتر در ساعت برود و از آقای سینه خیز میخواهد با سرعت یک کیلومتر در ساعت برود . خوب حالا بقیه شرط چیست ؟ آقای سینه خیز اگر تو یک کیلومتر در ساعت رفتی و از تمام داده ای که به تو داه شده استفاده کردی ، نمره ات بیست است . آقای بنز اگر تو هم با سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت رفتی ، نمره ات بیست است . شما دو تا را بنابر این آیه قرآن یک جور پاداش می دهم . یعنی با این شرط ها مسابقه عادلانه میشود . یعنی کسی که یک کیلومتر رفته چون امکاناتش کمتر بوده ، داده هایش کمتر بوده با کسی که صد و پنجاه کیلومتر بوده ، یکسان پاداش می دهم . او بر اساس داده های خودش اطاعت از رسول کرده است . حالا شاید بگویند : شما که این ها را می گویید و شعار می دهید حتما در خانه مشکل ندارید . خیلی این طور نیست . اگر به خانه سری بزنید بچه ی بیمار ، اجازه خانه ، مشکلات جوانان همه ی این ها هست . خوب این ها نداده ها است . شما داده ها را بشمار تا تکلیفت را در مقابل آنها بدانی ، چون این از تو سوال میشود لذا به هر کس بیشتر دادند ، تکلیفش بیشتر است . در نداده ها هم یک جور امتحان است که ببینم خدا را محاکمه می کنم یا نه ؟ با امتحان سه تا باور ما باید تقویت میشود و این باور را باید تلقین کنیم که خدا نگاه میکند ، اتقو الله و قرار است در قیامت حساب و کتاب ذره ای بشود ، فمن یعمل مثقال ذرة خیره یره . و باور به اینکه شیطان یک لحظه من را ول نمی کند . با این وضعیت فقط به داده های خودم می پردازم . روایت داریم : هر کس این امتحانات را با معرفت بگذراند ، او را کلاس بالاتر می برند و الا به کلاس پایین تر می افتد . نه تنها این امتحان مایه رشد من نمیشود ، بلکه باعث سقوط من هم میشود . عزیزان من ، برای یکبار هم که شده تعدادی از داده های الهی را بشمارید . و ان تعدو نعمت الله لا تفسواها . حضرت موسی از برکه ای رد میشد و انسان علیلی را دید که چشم ، دست و زبان سالمی نداشت . موسی دید که زیر لب زمزمه می کند : ای کسی که یک لحظه لطف خودت را از من قطع نکرده ای . موسی تعجب کرد و گفت : خدایا به او چه دادی که این قدر تعجب می کند . حضرت موسی با سختی از او پرسید . او گفت : خدا همه ی چیزهای مادی را از من گرفته ولی خودش را به من داده است . خدا به من می گوید : می خواهم به تو نعمت بدهم . میگویم : اینجا که به من ندادی ، خدا می گوید : هنوز که حیات تو تمام نشده است . حیات اصلی تو آن طرف است . اگر حیات آخرت هم تمام شد و هیچی به تو ندادم ، آنوقت بگو خدایا به من ندادی و به بقیه دادی . این حیات تو سه تا اتاق دارد . اتاق اولش دنیا است و چهار دیواری است . اتاق دوم آن نیز برزخ است و چهار دیواری است . اتاق سوم قیامت است و اصلا دیوار ندارد . اگر من در اتاق اول چیزهایی به تو ندادم و به دیگران دادم ، تو باید بگویی من را با دیگران فرق گذاشتی ، هنوز اتاق دوم و سوم هم هست . اگر آنجا به تو ندادم بگو . برای خروج سالم از امتحانات سه کلمه شد . درست است که امتحان به ندادن هم میشود اما آن چیزی که برای ما تکلیف درست می کند ، داده های الهی است . من اگر تکلیف خودم را راجع به داده های الهی و نعمات الهی انجام بدهم ، نداده های را از ما سوال نمیکنند . نداده ها شما را ناسپاس نکند . نداده ها شما را به کفر و سوءظن نکشاند . با یاد این ها : خدا ، قیامت و وسوسه های شیطانی می توانیم به سوء ظن کشیده نشویم . باور کنیم که معلوم نیست امتحانات تکرار بشود . اگر امتحانات را خوب پاس کردیم به بالاتر می روییم . اگر کسی با بحث امتحان هم قانع نشد چه کار کند ؟ باز من می گویم باید در بحث امتحان حل بشود . باید پاسخ را پیدا بکنند . پیامبر از قول ادریس می گوید : من آمده ام که مردم را با گناهان هلاک کنم . در مقابل این تهدید ، ابلیس پیامبر فرمودند : علیکم بلاستغفار : استغفار زیاد کنید . آیه 23 سوره ی انفال میفرماید : تا تو در میان امت هستی و تا وقتی استغفار می کنند ، ما آنها را هلاک نمی کنیم. البته الان حضور فیزیکی حضرت نیست ولی استغفار هست . شیطان می گوید : تا مردم در دنیا از گناهانشان استغفار می کنند من نمی توانم آنها را هلاک کنم . اما شیطان دست بردار نیست و گام به گام است و گفت : این دفعه به سراغ احوالشان می روم . یعنی حالتهایی که دارند . آنهایی که نعمت زیادی دارند ، مست شان می کنم . آنهایی که نعمت کم دارند ، ناامیدشان می کنم . هم مستی و غفلت ما را از جاده خارج میکند و هم ناامیدی ما را از جاده خارج میکند . پس به سراغ احوالشان می روم و بر اساس نعمتها ، یا مست شان می کنم یا نا امیدشان می کنم . حالا سراغ اعمالشان می روم . یا قبل از عمل نمی گذارم وارد عمل بشوند یا عمل آنها را پوچ و توخالی می کنم یا عمل آنها را تخریب میکنم . با ریا و عجب تخریب می کنم و نمی گذارم عمل شان برای آنها بماند . شاید من نتوانستم شما را قانع بکنم که نسبت به خدا سوء ظن نداشته باشید چون این مکر شیطان است .

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:10 ] [ سینا ]
درباره وبلاگ